بابا
به نامی که زیباست و زیبا آفرید/جنگل و کوه و دریا بابا آفرید
صدای بیصدایی اندر این شهر خراب
نفس باد و ظلمات پر شور است آدمها همه مرده قدم به قدمش مرگ است اندر این شهر خراب
شبهای دامغان گورستان است و ترس کویر است و کویر ناقوس تنهاییست خواب است و خواب مردم این شهر شب را نمیفهمند نمیدانند شب زیباست شب راز و نیاز و بیداریست آه و صد افسوس
کاش روزشان روشن بود کاش کاش شب را با بندگی میخوابیدند کاش آه و صد افسوس که روزشان هم خواب است و خواب
خواب خودخواهی و تزویر... خواب ریا من و سرنوشت و دامغان
ویران شو شهر مردگان....ویران ممنون که خوندید بابا ممنون که خوندید بابا با انگشتانم با دلم چه زیباست دل به آب زدن چه گوش نوازست صدای لمس آب نوشتم با دلم نوشتم عشق آب محوش کرد زندگی پیدا شد سالها بود نمیدانستم از آب پرسیدم ای آب ...ای روح جاوید و خون زندگی ای منشأ هستی گر برای زندگی بودی گر که رودی و جاری گر که مغروری و سرکش پس چرا مستی و عاشق دیوانه سوی دریا میروی عشق یا زندگی؟ ممنون که خوندید بابا لیک حست میکنم
حسی بدیل و زیبا حسی از تمام عمق وجود حس من دست نیافتنی است حسی دیدنی تر از بینایی در کنارمی با وجودم احساست می کنم احساسی جاوید با چشمم نمی بینمت چشمم فاسد و اهریمنی است قلبم از آن توست با چشم قلبم میبینمت قلبم پاک است صدای قلبم تو را میخواند تیک تاک زندگیم تو را فریاد میزند استاد از درس گفت سر ا پا گوش کردمش ولی گوش قلبم تو را می شنود امواج عاشقی بی رقیبست... بی رقیب حس عجیبی است حس دلدادگی حس آرزوهای فردا حس پرواز حس عاشقی ممنون که خوندید بابا بارها تفسیر عشق چشیدم اما ز جهل همی دور نگشتم **************************************** در سرای عاشقی دیوانگی است معنی دیوانگی جان دادگی است عاشق از بهر معشوق آمدست عاقبت سرانجام او بیچارگی است **************************************** روزها در طلب عشق به هر سو دویدم شامگاه خسته ز خویش به هیچ رسیدم مردم از این عشق زمینی چه دیدند؟ من که به جز خواری و زاری هیچ ندیدم **************************************** شبه شاعر : بابا ممنون که خوندید از این به بعد هیچ مطلب کپی شده ای در این وبلاگ وجود نخواهد داشت گر چه قبلاً هم خیلی کم بوده ولی دیگه نیست پیش به سوی آرمانهای بزرگ زنده باد آزادی زنده باد ایران زنده باد سعید این شبه شعرو دیشب ساعت 4 نصف شب ساختم برای دل خودم مسخرم نکنیدا: ********************************************** بر روزهای سخت گو روانه شو بر دلهای سخت گو مچاله شو ای اشک روانه شو بر گونه ام گر نیست توان یاریت بیچاره شو ....بیچاره شو از چشم من سیال شو فواره شو سیلاب شو گر مرهم غمم نبودی ... ای اشک دریاچه شو حوض شو مرداب شو بیچاره شو....بیچاره شو پس کو مرهم دل شکسته ام پس کو قطره های دو دیده ام گر نریزی ای اشک شن ریزه شو سنگلاخ شو بیچاره شو .... بیچاره شو دلی را شکستم اشکی روانه شد ای اشک به پای آن دل شکسته اشک تمساح نشو مردانه شو جانانه شو بیچاره شو .... بیچاره شو شبه شاعر:بابا ********************************************* ممنون که خوندید موجودی که ارزش مادر را درک میکند و دوست ندارد هرگز از مادر جدا شود موجودی که پاک است ، پاکترین موجود....زیباست ، زیباترین موجود مخلوقی که از هیاهوی اجتماعی و سیاسی و روزمرگی جداست ..... گویی در آسمانها به دنبال منتهایی سیر میکند....... ارزش کودکی را خود کودک هم نمیداند چون پیوسته در آرزوی بزرگیست.... شاید بزرگ شدن را مساوی با کامل شدن میداند .... اما نمیداند که با بزرگ شدن تنها جسمش بزرگ میشود و روحش پیوسته خوارتر و حقیرتر میشود کودکی همواره عشق ورزیدنو عشق جذب کردن است ، همان به آسمان انداختن کودک توسط بزرگان و خوشحال کردن کودک نوعی حس تجلی و پرواز و خدادوست بودن او را نشان میدهد یا بازی الاکلنگ ... شاید اگر کودکی وجود نداشت ...شاید اگر آدم های به ظاهر بالغ پاکی بچه ها رو نمیدیدند هر روز بیشتر از روز گذشته ناپاکیشان فزاینده می شد کودکی آزادیست ... کودکی شادیست ... کودکی عشق است ... کودکی پاکیست ... کودکی رها شدن در آغوش مادرهاست ... کودکی بوسیدن صورت باباست ... کودکی راز و نیاز با زبون خودست ... کودکی نزدیکی به خداست یاد بچگیام به خیر ممنون که خوندید دنیا رو با همه ی خوب و بدش با همه زندونیهای ابدش پشت سر گذاشتن و رها شدن رفتن و سری توی سرا شدن واسشون تو بند دنیا جا نبود دنیا که جای پرنده ها نبود پشت سر گذشته های بی هدف پیش رو لشکر آرزو به سر تو بهشت آرزو گم نشدن آدم حسرت گندم نشدن وقتی موندن تو غبار زندگی پر کشیدن از حسار زندگی زنده موندن واسشون بهونه بود زندگی بازی بچه گونه بود یه صدا می خوندشون سمت خدا با سکوتشون رسیدن به صدا ممنون که خوندید بابا
راهم آغاز
راه، خوشبختی است
آغازش زیباست و شورانگیز
چه راهی است راه عاشقی
چه طبیعتی است طبیعت عشق
چه منظره ای است دلبستگی
سرود راهم اسم توست
توشه ی سفرم یاد توست
راهی بزرگ به عظمت خدا
به وسعت وجود
به پهنای هستی
به مقصد نیستی
راه عشق
ویران تر از قلب من دلی نیست که نیست
گر چه فاصله بسیار است بین من و تو
نزدیکتر از دل ما رهی نیست که نیست
روزها در هوس شوق نگاهت شب شد
سخت تر از این ایام شبی نیست که نیست
دل زنگار گرفته ام چه کرده بود با تو جانا
بنگر عاشق تر از من خسته کسی نیست که نیست
آن عشوه و آن دلبری و آن ناز چه بود
همچو تو عشوه گر و دلبر و نازخر شهی نیست که نیست
باده ی عشقت صنما برد ز یادم آن رنج
اندر این میکده عشق زمن مست تری نیست که نیست
اندر آن قلب سیاهت دری نیست که نیست
بابا














